"چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی
مرد گاری چی در حسرت مرگ "
------------------------------------------
شهر من گم شده است
من با تاب ; من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
-------------------------------------------
و نپرسیم پدر های پدر ها چه نسیمی ; چه شبی داشته اند
پشت سر نیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمیخواند
پشت سر باد نمی آید
پشت سر پنجره ی سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سر خستگی تاریخ است
-----------------------------------------
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند
به سفالینه ای از خاک "سیلک"
نسبم شاید ; به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد
-----------------------------------------
خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم...البته این روزا کلا کمتر مینویسم . شاید کنکور بهانه ی خوبی باشه برای فکر نکردن به چیزهای دیگه یا فرصت نداشتن برای انجام بعضی کار ها!
یه چند وقت بود که هر از گاهی می رفتم Facebook که البته بدم نبود ; اما اون جور جایی نیست که من بتونم همه ی چیزایی که میخوام رو بنویسم ; همین بلاگ بهتره.
بعد از این بیشتر میام اینجا...
متن رو با یه تیکه از Coldplay تموم میکنم :
!Life goes on and gets so heavy ; the wheel breaks the butterfly
------------------------------------------------------
have fun and live ur life to the fullest
13
خوش خبر




[:S035
من از سهراب خوشم نمیاد هرچند
میدونی سیز

همه این حرف ها هست
اما چیزی که من باید به تو برسونم "خوش گذرونده"
خوبه خوبه والا شیرازی هستی مثلا